چه به سرم خواهد آمد و سرنوشتم چه خواهد شد؟

آیا اینکه چشمان آدم در زمان تفکر باز می‌شوند نشانهٔ خاصی است؟

چه به سرم خواهد آمد و سرنوشتم چه خواهد شد؟

آمستردام، ۲۸ مهر ۱۴۰۵

چه از زندگی‌ام میخواهم؟ اصلا برای چه اینجا هستم؟ نمی‌توانم هیچگونه استدلال و دلیلی برای این مورد پیدا کنم. به صورت کلی من می‌توانم و این یکی از مهارت‌های من است که می‌توانم برای چیزها دلیل بیاورم و حتی دلیل بتراشم و خودم را قانع کنم. اما در مقابل این سوال ناتوان‌ام. چه هستم و چه می‌خواهم؟ آیا دیگران پاسخی برای این پرسش در چنتهٔ خود دارند؟ این چگونه داستانی است که من آن را زندگی می‌کنم؟ آیا مرگ ترسناک نیست؟ دوستان گرامی، آیا اندیشهٔ مرگ باعث نمی‌شود که شما نیز شب‌ها چشمانتان باز بماند و نتوانید به خواب بروید؟ می‌دانید، خوابیدن یکی از مکانیزم‌های دفاعی من است. هرگاه دچار تنشی می‌شوم از ابزار خواب برای رهایی استفاده می‌کنم. برخی اوقات این خوابیدن دردناک می‌شود چراکه خودم را اجبار به آن می‌کنم. احتمالا قدم زدن پاسخ بهتری برای آن باشد اما مطمئن نیستم که قدم زدن نصف شب در خیابان خیلی تصمیم درستی باشد. البته حالا که فکر می‌کنم می‌بینم که حتی در طول روز هم قدم نمی‌زنم. به صورت کلی فعالیت فیزیکی بسیار بسیار محدودی دارم و این در ذهنم مرا آزار می‌دهد. معمولا نوشتن است که می‌تواند بار قدم زدن را برای من به دوش بکشد اما حقیقتش را بخواهید اخیرا حس خوبی به نوشتن هم ندارم، احساس می‌کنم نوشته‌های وبلاگم تمام ناله و محتوای سیاه و دردناک است درحالی که زندگی من واقعا همیشه اینگونه نیست. اما صبر کن، از کجا مطمئنم که اینگونه نیست؟ چطور می‌توانم بفهمم که من خوب زندگی می‌کنم یا نه؟ چه کسی پاسخ این سوالات بی‌پایان مرا می‌داند؟ می‌دانید، من از هوش مصنوعی خیلی خوشم نمی‌آید چراکه امروز که همه برای سوالاتشان به او رجوع می‌کنند، او که زنده نیست، چیزی جز مجموعه‌ای از معادلات ریاضی و احتمالات نیست، حتی او هم پاسخ این سوالات را ندارد و ژاژخایی می‌کند. یکی دیگر از دلایلی که کمتر می‌نویسم یا بهتر بگویم، کمتر جرات می‌کنم بنویسم این است که احساس می‌کنم نمی‌توانم جریان اندیشه‌هایم را پیوسته کنم، دقیقا همانند این نوشته. همیشه نتیجهٔ کار چیزی مثل این نوشته از آب در می‌آید و من این را دوست ندارم چون خواندنش مقطع و خسته‌کننده و سرگیجه‌آور است. اما اگر این دقیقا همان ترجمه‌ای از تجربهٔ من باشد چه؟ تجربه من دقیقا همین سرگیجه و نادانی باشد چه؟ یعنی همین زندگی من است. همین نوشته دقیقا آینه و ترجمه‌ای است از چیزی که من احساس می‌کنم و اگر نمی‌توانم حتی آن را بنویسم و برای شما و خودم توضیحش بدهم متوجه می‌شوید که چقدر افکارم پریشان است و آه که این پریشانی چقدر گاهی آزاردهنده است . گاه به گاه می‌توانم خودم را در قامت یک نویسنده ببینم و می‌گویم اینگونه دارم خودم را ابراز می‌کنم اما ته دلم، در اعماق قلبم می‌دانم که اینطور نیست (و این هم همان دلیل‌تراشی‌ای است که برای خودم ایجاد می‌کنم). آرزو می‌کردم که کاش موزیسین بودم و می‌توانستم احساسات خودم را به امواج مکانیکیِ صدا که ما آن را موسیقی می‌نامیم ترجمه بکنم. من چشمانم را می‌بندم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم، فقط دستانم تایپ می‌کنند اما مشکلی که این روزها دارم این است که چشم‌هایم ناگهان باز می‌شود. آیا اینکه چشمان آدم در زمان تفکر باز می‌شوند نشانهٔ خاصی است؟ آیا نشانهٔ این است که افکارم من را می‌ترسانند؟ همهٔ این راهنمایی‌ها و نشانه‌ها چه چیزی به من می‌گویند؟ آیا آنها دارند تمام تلاششان را می‌کنند که خبر از اتفاقی ناگوار به من برسانند و من ناتوان از فهمیدن آن هستم؟ آیا کسی دارد با زبانی که من نمیفهمم با من صحبت می‌کند؟ می‌دانید، من از خوابیدن به عنوان یک مکانیزم استفاده می‌کنم و الان که این نوشته را می‌نویسم ساعت ۳ صبح است و حدود ۲ ساعتی می‌شود که از خواب بیدار شده‌ام. شنیده‌ام که پس از پیدا شدن رنج‌ها، رنج‌های بسیار بزرگ و شدید، وقتی که آثار و تکان‌های اولیه‌ٔ آنها گذشت، معمولا انسان میل دارد بخوابد. می‌گویند محکومین به مرگ نیز در آخرین شب زندگی خود به خوابی عمیق فرو می‌روند. آیا من محکومم؟ آیا زندگی، زنده بودن و پرتاب شدن به ورطهٔ خودآگاهی یک نوعی از محکومیت است یا یک هدیه؟ آخر این چه‌جور هدیه‌ای است؟ خدای من. این‌ها وحشتناک نیست؟ من پاسخی برای این‌ها ندارم. به عشق پناه ببرم؟ به موسیقی؟ آیا باید به شعر و ادبیات پناه ببرم؟ یا به خدا و دین؟ آیا ا صلا دیگران زنده هستند؟ چه چیزی واقعی‌است؟ شب‌ها، لحظاتی قبل از اینکه بخوابم، درست زمانی که وجود آدم در ورطهٔ دو جهان شناور است به همهٔ این‌ها می‌اندیشم. آیا دیگران نوعی سایه، نوعی توهم هستند که یک موجود درحال مصرف LSD در کابوس‌های خود آن را می‌بیند؟ یا اینها رویای شیرین یک کودک است؟ کدام بدتر است؟

من از پیر شدن می‌ترسم. اگر ۶۰ یا ۷۰ سالم شد باید چکار کنم؟ چگونه می‌توانم با این زندگی کنار بی‌آیم؟ تازه با فرض اینکه در «جوانی»‌ام تصمیمات درستی گرفته باشم و چالش‌های مالی گریبان مرا نگرفته باشد. دائما فکر می‌کنم و فکر می‌کنم، سرم درد می‌کند و همه افکارم نیز دردناک است. به‌گمانم این احتمالا این خاصیت شب است. روی تخت دراز کشیده‌ای، ناگهان اندیشه‌های بی‌حمانه به تو هجوم می‌آورند. چشمانت باز می‌شوند و به سقف اتاقت نگاه می‌کنی، ابر فکر‌هایت تیره می‌شود، حالا تمام اندیشه‌هایت سیاه و غمگین است. بلند می‌شوی و راست روی تخت می‌نشینی و به صدای تنفس خودت گوش می‌دهی و این فکر: «چه به سرم خواهد آمد و سرنوشتم چه خواهد شد؟»