باید بهتر باشم

باید به تنفر از خودم ادامه دهم؟ نه، باید بهتر باشم.

باید بهتر باشم

فکر می‌کنم اولین باری است که عنوان نوشته‌ام را قبل از شروع آن می‌دانم و می‌نویسم. معمولا اینطور نیست. تقریبا همیشه، نخست متن خودم را نوشته و بعدا یکبار می‌خوانمش و عنوان درخوری برایش پیدا می‌کنم. اما اینبار می‌دانم که چه می‌خواهم. می‌دانم که باید به چه چیز فکر کنم و چه چیزهایی باید بر انگشتان من جاری شود و چه چیزهایی باید راجع به خودم در برابر دنیا فاش کنم. بله، من باید چیزهایی را در برابر دنیا فاش کنم با اینکه فکر می‌کنم من را آسیب‌پذیر خواهند کرد. اما دیگر خسته‌ام. از ضعیف بودن و از ترسیدن خسته‌ام. بگذار بر من بی‌آورند هرچه که دارند و بگذار بر من آوار کنند هر رنج و تحقیری که می‌خواهند. بله، من باور دارم که انسان ترسویی هستم. بنده انسانی هستم که بسیار تحت تاثیر اضطراب مزمن قرار دارم و اضطراب و ترس بخش بزرگی از تصمیم‌گیری‌های زندگی من را تشکیل داده. شاید یکی از دلایلی که دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم نیز همین است. کارهایی انجام دادم که ترس از من خواسته و تصمیم‌های من از صمیم قلب یا علاقه نبوده. ترس، آن حس عجیب و موهومی که در دل آدم پیدا می‌شود و قلب آدم ناگهان با شتابی محکم می‌تپد. به یاد می‌آورم که قبلا گفته بودم قلب من نمی‌تپد و عضله‌ای است که زور می‌زند. به گمانم این درست بوده. قلب من در تصمیم‌های من نقشی نداشت. ای قلب عزیز، متاسفم! آیا می‌توانی من را ببخشی؟ من هم خودم به اندازهٔ تو رنج کشیده‌ام. من نمی‌دانم چطور این چیزها را می‌نویسم و چطور می‌توان از این ترس‌ها قوی‌تر بود و زیر بار آنها خرد نشد. تنها یک چیز می‌دانم: دیگر نمی‌خواهم بترسم. دیگر نمیخواهم فرار کنم و دیگر نمیخواهم افسار زندگی‌ام دست ترس و اضطراب و حالت تهوعم باشد. جمله‌ای از دوست هلندی‌ام (که این روزها بهترین دوست من است) همیشه در یادم چرخ می‌خورد: «پشیمان خواهی شد!»

و امروز، به دلایلی، این را با پوست و استخوان خود حس می‌کنم. حسرت تصمیم‌های گرفته نشده، فرصت‌های از دست رفته، لذت‌‌های تاریخ گذشته (آخر در این دنیا خیلی کم پیش می‌آید که انسان لذت ببرد. و من همان‌ها را هم بر خود یا زهر یا حرام کردم).

دیشب با اضطراب بالایی خوابیدم و امروز هم با اضطراب بزرگی (نزدیک به پنیک) بیدار شدم و نتوانستم به کارهایم برسم. بله من تابحال در هیچ مکان عمومی‌ای درباره پنیک‌های خودم صحبت نکرده‌ام. اما دیگر نمی‌خواهم پنهانش کنم یا بگذارم بر من و تصمیماتم احاطه داشته باشد. از او متنفرم. اما پنیک در جایی خارج از من نیست. پس باید به تنفر از خودم هم ادامه دهم؟ نه، باید بهتر باشم.

باید صحبت‌های فلسفی و عارفانه را کنار گذاشت و بحث را منحرف نکرد، باید یکراست رفت سر اصل مطلب: من سبک زندگی مناسبی ندارم. اختلال پنیک من، هرچند که بسیار نسبت به سالهای قبل بهبود یافته، همچنان رفع نشده و همچنان حتی تصور مسافرت کردن نیز مرا مضطرب می‌کند. این اضطراب باعث شده من جایی نروم. پیشنهادهای دیگران را رد کنم یا از سفر لذت نبرم چرا که همیشه این فکر «پنیک می‌کنی، بالا می‌آوری و آبرویت می‌رود» بر وجودم سنگینی می‌کرده. من دو قرص دارم به نام‌های سرترالین و ریسپریدون. این قرص‌ها بسیار به من در بهبود علائم و انجام مواجهه‌درمانی کمک کردند. مدت‌ها بود که قطعشان کرده بودم اما احتمالا دوباره شروعشان کنم. ای وای که واژگان بر دستان من هجوم می‌آورند و نمی‌دانم که کدام را بنویسم. سیل افکار ذهنم را غرق می‌کنند، پایم ریتم و ضرب می‌گیرد و به زمین با سرعت ضربه می‌زند و این همان هیولای درون من است که من را رها نمی‌کند. خسته‌ام کرده. دیگر بس‌ام است. دیگر نمی‌خواهم فرصت‌هایم را از من بگیرد. باید بهتر باشم.

اما بگذارید اصلا کمی از پنیک، این هیولایی که درون من شورش می‌کند و حکم می‌راند، برایتان بگویم. اختلال پنیک عبارت است از یک خطا و باگ در برنامهٔ ذهن انسان که شرایط خطرناک را از شرایط آرام تشخیص نمی‌دهد. شبیه به آنتی ویروسی که false positive بالایی دارد. شبیه به سگ نگهبانی که بجای واق واق کردن به افراد ناشناس، در برخورد با کوچک‌ترین چیزی شروع می‌کند به دریدن زنجیر خود. ذهن و بدن من در مواجهه با برخی چیزهایی که دیگر انسان‌ها برایشان عادی است، زنجیر پاره می‌کند. شب ماندن در جایی غیر از خانهٔ خودم باعث می‌شود مغزم هشدار خطر مرگ صادر کرده و بدنم را آماده مواجهه با مرگ می‌کند: آدرنالین مورد استفادهٔ یک هفته در چند لحظه آزاد می‌شود، نفس‌ها و ریتم تنفس تند و سطحی می‌شود و حس می‌کنم الآن خفه می‌شوم، قلب با شدیدترین قدرت خود می‌تپد تو گویی می‌خواهد قفسه سینه‌ام را دریده و یکی از همین لحظات است که از سینه‌ام بیرون بجهد (یادم می‌آید چند سال پیش که موهایم بلند بود و جلوی صورتم آویزان می‌شد، لرزش شدید موهایم بر اثر کوبش قلبم را می‌دیدم)، حالت تهوع بسیار باعث می‌شود نتوانم حتی دیگر قرص ارامبخش را به راحتی بخورم چراکه هر لحظه ممکن است آن را بالا بیاورم. افکار پریشان طوری به مغزم هجوم می‌آورند که برای لحظاتی دیگر فرق واقعیت و توهم را نمی‌توانم تشخیص بدهم. شما نمی‌دانید چقدر نوشتن اینها برای من مشکل است و چقدر از یادآوری لحظات پنیک‌ام دچار شرم می‌شوم. بدترین لحظه‌اش زمانی‌ست که دیگران در اطرافت هستند. در خانهٔ کسی مهمان هستی، زحمت کشیده‌اند، از تو پذیرایی کرده‌اند، به تو جا داده‌اند، ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی شب، درحالی که می‌لرزی و دست و پایت یخ کرده، در دستشویی‌شان هستی که بالا بیاوری و نگرانی که نکند بیدارشان کنی. یا با دوستت در میانهٔ سفر در یک هتل هستی و حس سفر را برایش خراب می‌کنی. می‌ترسند و احتمالا بعدها (نه از سر دشمنی، بلکه با نیت خوب) با ترحم به تو نگاه خواهند کرد و تو در ذهنشان آن پسرک «طفلکیِ» روانی‌ای خواهی بود که قابل اعتماد نیست. باید بهتر باشم.

روش من برای حل کردن این مشکل چه بود؟ آه که من چه ساعت‌های طولانی‌ای را برای تحقیق راجع به این هیولای غیرواقعی صرف کردم. من از مواجهه‌درمانی (exposure therapy) استفاده کردم. خودم برای خودم تجویز کردم. از قصد به مسافرت می‌رفتم، شب پنیک مرا مورد حمله قرار می‌داد و سعی می‌کردم که این رنج را تحمل کنم. سعی می‌کردم که به مغز دیوانه‌ام نشان دهم که «ببین! خطری نیست! تو نمی‌میری!». اینکار را انجام می‌دادم و برمیگشتم. البته همیشه هم موفق نبودم، گاهی وقت‌ها نمی‌توانستم تحمل کنم و کنترل اوضاع از دستم خارج می‌شد و تا صبح زجر می‌کشیدم و صبح با هزار گرفتاری برمی‌گشتم. خیلی مشکل بود چراکه خود عمل مسافرت کردن هم برایم بسیار سخت شده بود. اوایل حتی تمام مدتی که در اتوبوس بودم (حداقل ۴-۵ ساعت) باید سعی می‌کردم خودم را آرام کنم که در اتوبوس بالا نیاورم. اینکار را بارها تکرار کردم و البته جواب هم داد. من که حتی رفتن به محل کار برایم غیر ممکن یا سخت بود دیگر می‌توانستم در خوابگاه دانشگاه هم بمانم. اما کافی نیست. باید بهتر باشم.

ترس و اضطراب، هر چیزی که برایش شوق و ذوق داشتم را از من گرفت. یا بدتر، آن را تبدیل به زهر کرد و به خوردم داد. در نهایت، دیگر شوق و ذوقی در من نماند و آن را هم به کلی از من گرفت. این متن را با چشمان باز دارم می‌نویسم چراکه اضطراب در حال حاضر نمی‌گذارد چشمانم را ببندم. نوشتن با چشمان بسته را از من گرفت. حسی به من می‌گوید بخشی از احمق شدن‌ای که احساس می‌کنم نیز بخاطر این است که این اضطراب مداوم و وضعیت جنگیدن برای بقا بافت‌های مغزم را هم تخریب کرده. همهٔ اینها بسیار برایم گران تمام شده و برخی از آنها ممکن است هیچ‌وقت قابل بازخرید یا بازسازی نباشند. می‌دانید؟ چیزی که مرا بیش از هرچیزی ناراحت می‌کند این است که من فکر می‌کنم من لایق این وضعیت نبودم. من به هیچکسی حتی ظلم بزرگی نکرده بودم که بخواهم لایق چنین تنبیهی باشم. اما ما می‌دانیم که دنیا و طبیعت تصادفی‌ست و اهمیتی به تو نمی‌دهد. اگر می‌توانستم به وجود خدا باور داشته باشم برایم خیلی آسان‌تر بود. خودم را راحت می‌کردم و می‌گفتم این تقدیر خداست، از برخی پشتیبانی می‌کند و به آزار و شکنجه برخی دیگر به دست خودشان می‌افزاید. اما چنین نیست. باید بهتر باشم.

اکنون که این چیزها را نوشتم، حس نفرت عجیبی از خودم سراسر وجودم را فرا گرفت. احتمالا متوجه شده‌اید که امیدواری‌ای که در ابتدای نوشته‌ام داشتم رفته رفته در سیر این نوشته خاموش شد. میل بی‌نهایتی به بهبودی دارم و همزمان ترس و اضطرابی باعث شده امروز نتوانم غذا بخورم و قلب و تنفسم سنگین است. اگر پیروز نشوم چه؟ گاهی فکر می‌کنم وجود داشتن چنین موجود ضعیفی، خلاف قوانین طبیعت و یکجور دروغ و تقلب است. اما چه کنم؟ کاری از دستم برنمی‌آید. اما آخر من نمی‌خواهم تسلیم بشوم! من هنوز آن روزهایی که نمی‌ترسیدم و کله‌خر بودم را یادم هست! من می‌دانم که چه چیزهایی را از دست داده‌ام، نمی‌خواهم زندگی‌ام تا ابد چنین باشد. مثل اینکه خودم مسئول خوشحالی و پایان رنج خودم هستم. چقدر افسرده کننده!

باید بهتر باشم.