سنگ، شکست

چگونه می‌توانم این سنگ را دوباره بازسازی کنم؟ آخر خدایا من نمی‌توانم این حقیقت را تحمل کنم.

سنگ، شکست

ساعت ۴:۰۹ صبح، ۱۶ مِی(نمی‌دانم در تاریخ شمسی چندم می‌شود).

هفته‌های اخیر بسیار در حالت مالیخولیایی سر می‌کردم. نمی‌دانستم که چه بر سرم دارد می‌آید و چگونه دارم زندگی می‌کنم. البته، هنوز هم نمی‌دانم. این یک چیز جدید نیست... خوبی نوشتن یادداشت‌ها در وبلاگم این است که می‌توانم آنها را بخوانم. برگردم به گذشته و لحظاتی را که تجربه کرده‌ام را از نو تجربه کنم. لحظاتی تلخ، امیدوارانه یا عارفانه. نوشته بودم باید سنگ شوم. حالا می‌فهمم که چرا مدت‌ها بود که چیزی ننوشته بودم: سنگ بودم. سنگ بودم و همه‌چیز به خوبی پیش می‌رفت. می‌دانستم که یک عضو اجتماع چگونه رفتار می‌کند و با دیگران چگونه باید رفتار کنم که بخشی از آنها باشم و آنها از من خوششان بیاید و چکار باید بکنم که زیستن و زندگی‌ام به خطر نیوفتد. اما حالا دارم می‌نویسم، آیا این به معنی شکستن سنگ است؟ سنگ سختی که سالها سعی در تراش آن بودم اکنون شکسته و اندیشه‌هایم از آن سرریز است. آیا قطرات آب را دیده‌اید که سنگ‌های رودخانه را صیقل می‌دهند و زمانی که یخ می‌زنند باعث از هم‌پاشیدگی سنگ می‌شوند؟ افکارم و احساساتم سنگ من را متلاشی کردند. دوباره جریان واژگان در انگشتانم جریان دارد و آنها را بدون فکر کردن می‌نویسم و دیگر هم برایم اهمیت ندارد که دربارهٔ من چه فکری می‌کنند. بسیار خسته هستم و دیگر نمی‌توانم به این که «من در چشم آنها چه شکل هستم؟» اهمیت بدهم. در وبلاگ قبلی کمتر می‌نوشتم چراکه دامنه آن ir بود و نگران بودم. از ج.ا. می‌ترسیدم که اگر زمانی من را دستگیر کنند ممکن است از محتویات وبلاگم علیه من استفاده کنند و بر شکنجه من بی‌افزایند. اما گویا جای من اینجا امن است؟ بنظر می‌رسد که دیگر جایم امن است. اینجا کسی با من کاری ندارد. اما این مشکل همان سنگ شدن را دارد. می‌دانید؟ وقتی آدم سنگ می‌شود این تنها اضطراب و افسوس‌ها و ناراحتی‌ها نیستند که از بین می‌روند بلکه تمام ویژگی‌های انسانی و خوشی‌های کوتاه‌مدتی که آدم از مواجهه با دوستانش یا لحظات موفقیت‌آمیز بدست می‌آورد را هم از دست می‌دهد. سنگ شدن انتخابی نیست. نمی‌توان فقط بخشی از خود را سنگ کرد. زندگی می‌کردم بدون اینکه آمد و شد روزها را احساس بکنم، اشتباه نکنید، می‌فهمیدم که چطور می‌گذرند اما احساسشان نمی‌کردم. یک سنگ متحرک. اینگونه موفق بودم! بله درست است، من اینگونه موفق بودم. شغل خوب، درآمد خوب، ارتباطات نسبتا خوب و همه‌چیز بر وفق مراد! همه‌چیز آرام و به‌دور از تزلزل پایه‌های زندگی که انسان را در شب‌ها بیدار نگه می‌دارد. فراموش کردم که داشتم راجع به چه صحبت می‌کردم چراکه انگار وقتی آدم با چشم بسته تایپ می‌کند نمی‌تواند بستر نوشته‌ها را حفظ کند و واژگان فقط سرازیر می‌شوند تا این سد لبریز از کلمات خالی‌تر شود. شاید این کمک کند که دوباره سنگ شوم. سنگ بودن خوب است؟ آخر من نمی‌دانم چه می‌خواهم. گمانم هدف من از زندگی فقط دیگران هستند. آخر من گمان می‌برم که معنی و مفهوم زندگی چیزی جز انسان‌هایی که ما عزیز می‌داریمشان نیست. خانواده، دوستان و هرکسی که قلب‌مان با دوری‌شان به‌درد می‌آید یا وقتی که یک اتفاق یا صحنهٔ جالب می‌بینیم دوست داریم برایشان تعریف کنیم. زندگی چیزی جز این نیست و معتقد هستم که این اتفاقا تعریف درستی است اما یک اشکال هم دارد: من خود در این تعریف هیچ‌جایی ندارم. من کجای این تعریف هستم؟ آیا وجود من در وجود عزیزانم پخش شده؟ اینگونه اگر آنها بمیرند وجود من هم با آنها خواهد مرد. این به‌نظرم اتفاقا منطقی و واقعی جلوه می‌کند. اگر تمام انسان‌هایی که من دوستشان دارم و در قلبم از آنها مراقبت می‌کنم با هم بمیرند(خدای مهربان، آن روز را نیاور)، من دیگر کسی نیستم. دیگر من با یک سنگ یا یک درخت یا گربه‌ای که در خیابان وجود دارد تفاوتی ندارم چراکه آنها هم در چشم دیگران وجود ندارند. متوجه منظورم هستید؟ اگر می‌خواهم حقیقتی خارج از من وجود داشته باشد، این حقیقت در وجود عزیزان من است و با از بین رفتن آنها حقیقت خارجی هم از بین خواهد رفت. من می‌مانم و ترجمه‌ای از حقیقت که فقط در ذهن خودم وجود دارد و آنگاه دیگر چیزی خارج از من وجود نخواهد داشت. دیشب حدود همین ساعت‌ها بسیار وحشت کردم. ناگهان زنجیرهای مرگ را به دور گردن خودم حس کردم که تنگ‌تر می‌شدند؛ حتی همین حالا هم که اینها را می‌نویسم -با اینکه تلاش می‌کنم تا نترسم- رعشه‌ای که آرام آرام بر وجودم می‌افتد را حس می‌کنم. آه، خداوندا... این چه بلایی بود؟ این چه نقشهٔ شومی بود؟ چه کسی این نقشه را برای ما کشید؟ چگونه با این حقیقت می‌توانم زندگی کنم؟ چگونه حقیقت زنده بودن را تاب بیاورم بدون اینکه زیر بار آن خرد بشوم؟ آخر من که چیزی ندارم... من آن درخت داخل خیابان هستم. مگر چه می‌شود کرد؟ چند درخت تابحال وجود داشته است؟ می‌دانید، قبل‌ترها یکی از تفریحات من در خیابان این بود که آدم‌های مختلف را ببینم و تصور کنم که آنها ۱۰ دقیقه دیگر خواهند مرد. یا کودکان را می‌دیدم و به چشمان آنها خیره می‌شدم و با خود فکر می‌کردم که اگر من این کودک را ۱۰ سال دیگر ببینم، او را خواهم شناخت؟ اگر نه، پس آیا او هیچوقت برای من وجود داشته است؟ آیا من هیچوقت برای او وجود داشته‌ام؟ آیا در همان لحظه‌ای که چشمان‌مان از یکدیگر گذشت کرد برای او نمردم؟ من کی هستم؟

چگونه می‌توانم این سنگ را دوباره بازسازی کنم؟ آخر خدایا من نمی‌توانم این حقیقت را تحمل کنم. تمام خاطرات گذشته روحم را می‌خورد و شکست جمعی‌ای که ج.ا. بر ما تحمیل کرده باعث شده نفرتی سراسر وجودم را بگیرد که خارج از تحمل من است. آیا زندگی به‌قدر کافی غم‌انگیز نبود؟ شکایت بس نیست؟

نوشته‌های قبلم را خواندم. دیدم در همهٔ آنها یک چیز را نوشتم و یک کار را تکرار کردم و روند یکسان بوده است. نه فکر با اصالتی، نه راه‌حلی و نه حسی از زنده بودن در آنها جریان دارد. آیا من تلاش کردم که «غیر دیگری» باشم؟ آیا سعی کردم که متفاوت باشم؟ من محکوم بودم. چه کسی مرا محکوم کرد؟ آیا باید از پدر و مادرم شکایت برم؟ آنها مرا محکوم کردند. یا شاید هم نه... آیا باید از تمام کسانی که دوستشان می‌دارم شکایت برم که «چرا من را به زندگانی وصل کردید؟». نمی‌شود ... این خنجری است که اگر در دستم بگیرمش مشخص نیست چند نفر را زخمی می‌کند. خداوندا... کاش مذهبی بودم. اما تصور زندگی پس از مرگ هم برایم وحشتناک هاست. با خاطره‌هایم چه کنم؟ چرا حافظه‌ام مرا آزار می‌دهد؟ می‌دانید؟ من بیشتر اتفاتی که برایم افتاده است را به‌یاد نمی‌آورم. در اینستاگرام این را اتفاقی فهمیدم، نه که به کل از آن بی‌خبر بودم اما تصورم این بود که این یک اتفاق عادی است که آدم کودکی‌اش را به یاد نداشته باشد یا حافظه‌اش نتواند خاطرات را به راحتی بازیابی کند. در اینستاگرام، وقتی نصف شب داشتم اسکرول می‌کردم، دیدم که دیگران هم این احساسات را دارند. آنها هم گویی ذهنشان توان تحمل حقیقت‌های خردکننده را نداشته و بدون اجازهٔ آنها تصمیم گرفته که خودش را از تجربیاتش جدا بکند. من بدون حافظه‌ام که هستم؟ چطور بفهمم چه چجور آدمی هستم؟ آخر تمام شخصیت و زندگی من که در ۵ یا ۱۰ سال اخیر خلاصه نمی‌شود؟ باید بتوانم کودکی‌ام را به‌یاد بیاورم. حتی کودکی هم نه. نوجوانی را. ولی اگر خاطرات برایم غیرقابل تحمل بودند چه؟ همین حالا هم آنها قلبم را به‌درد می‌آورند، شکست‌ها، دستاورد‌ها، چیزهایی که می‌توانستم باشم، رویاهایی که از آینده داشتم و اتفاق نیوفتاده‌اند. آیا چه چیز وحشتناکی در خاطرات من است که نمی‌توانم آنها را ببینم؟ نه... بهتر است چیزی که کار می‌کند را دست نزد. قلبم سنگین و فشرده است. خودم را در آینه می‌بینم اما او را نمیشناسم. از او متنفر نیستم، برایم غریبه است، تنها دلیل که می‌تواند به من اثبات کند من او هستم با لمس شدن صورتم توسط دستان اوست. در آیینه می‌بینم که او صورتم را لمس می‌کنم و در خودم می‌بینم که این دست خودم است که من را لمس می‌کند. قبل‌ترها از او متنفر بودم چراکه او را مسئول زجرها و رنج‌ها و شکستگی‌های روحم می‌دانستم اما حالا نه، از او متنفر نیستم. دلم برایش می‌سوزد، گاهی وقت‌ها تصویر کودکی خودم را می‌بینم، آن کود بی‌گناه و معصومی که نی‌دانست چه چیزی در انتظارش است و شبانه‌روز منتظر «بزرگ شدن» بود. شاید برای همین است که کودکان را نمی‌توانم تحمل کنم.

نوشته‌ام بیش از حد طولانی می‌شود و خودم هم دیگر نمی‌توانم بنویسم و خسته شده‌ام. این هم بی سر و ته شد مثل روزهایی که می‌گذرانم. یک ناله و شکایت دیگر به وبلاگم اضافه کردم و این برایم خجالت‌آور نیز هست. با خودم می‌گویم برو دیوانه! این کارها رو ول بکن، اینها را دور بیانداز، خودت را جمع و جور بکن! تو که دیگر بچه نیستی که ناله می‌کنی! مردها به جنگ میرفتند و تو اینجا ناله می‌کنی. اما چه می‌توانم بکنم؟ شکایت‌های مرا ببخشید، این تنها راهی است که می‌توانم از رنج خود بکاهم.

دیدی آن قهقههٔ کبک خرامان حافظ؟
که ز سر پنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود!

- حافظ