در رد انسانیت
فریبی مرگبار
مدت زمان بسیاریست که ایدهٔ نوشتن این پست را در ذهن دارم. نوشتهای که با آن انزجار خود را از «انسان»، این واژهٔ مقدس، این موجود برتر که خالق موسیقیهای گوشنواز، نقاشیهای خوشرنگ و شعرهای دلنشین است؛ و «انسانیت»، این شیوه و روش زندگانی والا که شامل تمام چیزهای «خوب»ای است که ما انجام میدهیم و هر موجود زندهای که بر اساس آن زندگی کند سعادتمند است، اعلام کنم. هرچه که بیشتر درباره انسان، تاریخ او و فلسفهاش میخواندم، بیشتر این ایده در ذهنام رنگ میگرفت، آن را درک میکردم اما احساسش نمیکردم. ابداعات انسان، هنر و سازههای او که در نظر من زیبا جلوه میکرد و خواندن رویاهای فلسفیگونه دیگران و گرایشات عارفانه که اساسا بر مبنای توهم «انسانیت» بنا شده، من را بر این داشت که زشتیهای انسان و تاریخ او را به عنوان نقاط سیاهی در صفحهٔ سفید جهان ببینم.
گمان میکنم این موضوع برای بسیاری از آدمها صادق است. چراکه ما در دل خود به خوبی از ارامشی که نادانی به همراه خود میآورد آگاهیم. اما رنجی که انسان، این موجود بینوا، میکشد سهمگین است. بار سنگین زنده بودن بر دوش این موجود احساس میشود و به همین جهت است که ما آرامش حاصل از نادانی را میجوییم. خوشبینی بیمورد را میستاییم و «مثبتنگر»ایم چراکه آنگاه که حقیقت و واقعیات زندگی بر ما چیره شود، زیر بار حقیقت خرد خواهیم شد.
برای من – جدای از تعلقات و تفکرات فلسفیام که حاصل از تجربهٔ زیسته من است و انسان رنجدیده را به تصویر میکشد و او را موجودی قابل ترحم میداند – این تفاوت از حدود ۶ یا ۷ سال پیش شروع شد. جایی که علاقهام به هوانوردی و این اجسام آهنی غول پیکر که در آسمان حرکت میکنند (ما آنها را هواپیما مینامیم) مرا به سمت فضای نظامی سوق داد. جایی که دانش و فناوری به اوج خود میرسید و همهچیز «جدی» میشد. از دنبال کردن لحظه به لحظهٔ تحولات و درگیریهای سوریه تا اوکراین، جنایاتی که انسانها، این مخلوقات مقدس، مرتکب میشدند همچنان برای من به عنوان اتفاقات استثنائی و گونهای خارج از رویدادهای جاری و ذات انسانی دیده میشدند. دروغ و موهوماتی که شعرهای عاشقانه و نوشتههای عارفانه به من القا کرده بودند من را به این باور رسانده بودند. اما مرگ واقعیست، زندگی واقعیست و تنها «زیستن و زیستن» است که اهمیت دارد. محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ میگوید یا میاندیشد که اگر مجبور میشد بر فراز بلندی یا صخره ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش در آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاهها، اقیانوس و سیاهی ابدی، تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ضرع فضا تمام عمر، هزار سال، برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح میداد زنده بماند تا اینکه فوراً بمیرد! فقط زیستن، زیستن و زیستن. هر طور که باشد، اما زنده ماندن و زیستن. عجب حقیقتی… خداوندا! چه حقیقتی! چه پست است انسان…
اما زشتیِ انسان، تاریخ او، هنر و عشقی که به خرج میدهد، حرفهای عارفانه و بوسههای عاشقانهٔ او همه پوچ بود. اشتباه نکنید، تقصیر او نبود، اصلا «تقصیر»ی در کار نیست. این یک گزارهٔ حقیقیست به همان مقدار که دو بهعلاوهٔ دو میشود چهار. آیا کسی میتواند ادعا کند که تقصیر وجود عدد ۴ بر دوش ۲ است؟ این حقیقت است و حقیقت ورای وجود انسان و عزیزان و دشمنان او وجود دارد. حقیقتی به نام مرگ. نه حتی زیستن، فقط و به تنهایی این مرگ است که همهچیز را مشخشص میکند. آه! ای مرگ! آیا همهٔ اینها بخاطر تو بود؟ دوست داشتن، دوست داشته شدن، آزادی، کشاورزی، کار، صنعت، همه برای فرار از تو بود! حالا میفهمم! انسان از جهان جدا نیست. او هم مانند تمام موجودات دیگری که به این جهان ازلی پرتاب شدهاند محکوم به زیستن است، و مرگ در این جهان حکممیراند. مغز انسان، این قشر خاکستری پیچ پیچی پر از جریانها و ولتاژهای الکتریکی و شیمیایی که تودهٔ گوشت و پوست و استخوان را به این سو و آنسو میکشد، تنها او تنها یک هدف دارد و آن زیستن است. بیشتر زیستن، دور شدن از مرگ و فرار از نیستیِ ابدی که چنگالهایش در جایجای زندگی وجود دارد و ما در پس روزهایمان پنهانش میکنیم. اوست که فرمانمیراند و مرزی ندارد. تنها زیستن و هیچ چیزی فرای آن نیست. آه، آری! بر شیطان لعنت! من ناراحتم! و چقدر ناراحتم و چقدر جای خود را در زندگی تنگ میبینم...
حال، شما به عقل و ثروت و جمال و مقام مباهات می کنید؛ ولی تمام اینها چیزهای بیهوده میباشند و وقتی دست مرگ به طرف شما دراز شد، و نیستی با قیافه ی هولناک به شما روی آورد، هیچ یک از اینها نمی توانند از شما دفاع کنند.
زشتی انسان دیگر نقاطی سیاه در پهنهٔ سفید جهان نبود، پهنه به خودی خود سیاه است. آن بوسهٔ کوچک، آن بیت شعر و آن امواج مکانیکیِ تولید شده از طریق نتهای موسیقیِ گوشنواز نقاط سفید هستند. آنها هستند که استثنائات این جهان هستند. انسان جنایتکار است چون این مرگ است که جنایتکار است و اوست که قدرتمند است و نمیتوان از آن گریخت... اما میتوان آن را به تعویق انداخت و او قربانی میطلبد. پس موجودی دیگر قربانی خواهد شد. آن که ضعیفتر است. شیر آهو را میبلعد و انسان به صورت صنعتی گاو را سلاحی میکند تا به پیشکش این فرمانروای عادل و سنگی برود. این است «انسانیت». هیچ خصیصهای بیشتر از مرگ، انسانی نیست. جهانی که یک بازی جمع-صفر است و زیستنی که والاترین ارزش را حمل میکند. تنها همین مهم است، مرگ برای دیگری و زندگی برای انسان؛ و کسی نمیتواند علیهِ طبیعتِ درونِ خویش بشورد، در قلبِ هر انسان چیزی نهفته است که وقتی احساسِ انزجار کرد، دیگر نمیتوان آرامش ساخت یا بر آن غالب شد.
ها! مشکل همین جاست؛ زیرا اندیشه اینکه در این خوابِ مرگ
پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رویاهایی پدید میآید
ما را به درنگ وامیدارد؛ و همین مصلحتاندیشی است
که اینگونه بر عمر مصیبت میافزاید.
وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم،
اهانت فخرفروشان، رنجهای عشق تحقیرشده، بی شرمی منصب داران
و دست ردّی که نااهلان بر سینه شایستگان شکیبا میزنند، همه را تحمل کند،
در حالی که میتواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟
- هملت، شکسپیر
برای من سخت است که اینها را به ترتیب و شکل واژگان با معنی در بیاورم. خیلی وقت است که دیگر چیزها را نمینویسم و تعریف نمیکنم. سنگ شدهام. گاهی اوقات درست همانطور که دختربچهای با عروسکش صحبت میکند، با مردان و زنان صحبت میکنم؛ البته دختر بچه میداند که عروسک حرفش را نمیفهمد ولی با خودفریبی لذتبخش و خودآگاهانهای برای خودش شادی حاصل از ارتباط را میآفریند.
کالیگولا: ... حقیقتی بسیار ساده و کاملا روشن، کمی هم ابلهانه، اما کشفش دشوار و حملش سنگین.
هلیکون: و این حقیقت چیست، کایوس؟
کالیگولا(که نگاهش را بهسوی دیگر گردانده است، با لحن عادی): آدمها میمیرند و خوشبخت نیستند.
هلیکون(پس از لحظهای مکث): آخر، کایوس، این حقیقتی است که آدمها به آسانی با آن میسازند. به دور و بر خودت نگاه کن، این چیزی نیست که مانع نهار خوردنشان بشود.
- کالیگولا، آلبرکامو
گول خورده بودم، شعرها و کتابها و حرفها مرا فریب دادند. تمام آن افسردگی دردناک گذشته، کودکی انزواجویانه و مغموم، رؤیاهای ابلهانهام در بسترم، عهد و پیمانهایم، محاسبههایم، حتی اندیشهام، برای چه بود؟ دریغا که این همه به نام عشق، بزرگواری، افتخار و شرف صورت گرفت
و بعد نفرتانگیز، شرمآور و رسوا از کار درآمد.
همین.