مصائب وجود داشتن
به کرونا مبتلا شدم و با آنژیوکت در دستم مشغول نگارش این پست هستم. ساعت ۲ صبح است. عجالتا به نظرم همین جمله برای مصائب کافیست: «زمان میگذرد و کاری از دستت بر نمیآید»
مصائب وجود داشتن، از حوصلهٔ فعلی من و این پست خارج است. ولی عنوانش را همین میگذارم بماند.
عجالتا به نظرم همین جمله برای مصائب کافیست: «زمان میگذرد و کاری از دستت بر نمیآید»
چند روز اخیر را به چه شکل گذراندم؟ در حال حاضر موسیقیای به نام «احتمالا وقتی» از گروه «او و دوستانش» درحال پخش است. مناسب است.
به کرونا مبتلا شدم و با آنژیوکت در دستم مشغول نگارش این پست هستم. ساعت ۲ صبح است.
کار
مهمترین بخش زندگی غیرشخصی من است که در روزهای اخیر وضعیت خوبی نداشته. نمیدانم چرا نمیتوانم کار کنم. به ددلاین ها نمیرسم، کارها را در Jira خوب ثبت نمیکنم چراکه کاری نکردم که ثبت کنم. امروز ۲ ساعت کار کردم ولی ۴ ساعت ثبت کردم؛ بسیار از این بابت ناراحت هستم ولی شرمندگی ثبت کردن ۲ ساعت در روز موجب شد این کار غیر اخلاقی را انجام دهم. از این کارها و دلایلی که برایشان میآورم متنفرم. نمیخواهم اینچنین پول در بیاورم آن هم برای مجموعهای که برای من و کاری که میکنم ارزش قائل هست. نمیدانم چه مرگم شده. امیدوارم برای جبران دیر نشود و پاسخ اعتماد مجموعه و همکارانم را با تنبلی و بینظمی ندهم. آه.
سلامتی
در بدترین زمان ممکن که ددلاین فشرده کاری، کنکور ارشد، تشویش روانی، عدم تمرکز و خود تخریبیام به اندازه کافی بر من فشار میآورند، به دلایل ابلهانهای مبتلا به کرونا شدهام. حملاتم هم تکرار شد و دوباره همان احساسات که حتی تلاش برای یادآوریشان هم رعشه بر تن میاندازند بر من چیره شدند. اینبار اما، تنها نبودم. دوستانم در ذهن من حضور داشتند، دارو مصرف کردم و در عینحال خود نیز انگار عادت کرده و بهتر میتوانم با این رنج و زجر کنار بیآیم.
آنژیوکت در دستم اذیتکننده است.
دوستان
با اینهمه، من دوستان خیلی خوبی دارم و از بابت وجود آنها خودم را خوششانس میپندارم. کاش میتوانستم نامشان را در اینجا ببرم. در روزهای اخیر مایهٔ دلگرمی من بودهاند. جزء زیباییهای این دنیا هستند و البته، این زیبا بودن به معنی خوب بودن دنیا نیست. جنگنده اف۳۵ هم زیباست ولی وسیله قتل است.
در نهایت، همان همیشگی، غصهدار از یادآوری خاطرات و تجدید این حقیقت وحشیانه که: «زمان میگذرد».
یادآوری خاطرات، حتی شیرینهاشان، برای من غصهآور است. هرکدام از آنها پتک محکمی بر میخ این حقیقت هستند که ما خیلی کوچک هستیم. فرض کنید این لحظه، بله همین لحظه، همین الآن! فرض کنید همین لحظه، شادترین لحظه تمام طول عمر شماست. حالا متوجه شدید؟ گذشت! رفت و دیگر نمیتوانید آن را بازگردانید. حتی تلاشی برای ثابت نگهداشتنش هم نمیتوان انجام داد. شادترین لحظه زندگی شما همین الآن از کفتان رفت و شما هیچ نتوانستید برایش انجام دهید.
انسان ها به صورت میانگین ۷۰ سال عمر میکنند. نمیتوانم بیشتر دربارهش بنویسم و بر جزئیاتی که اندیشه من را تحت فشار جان فرسا قرار میدهند تمرکز کنم. فقط کافیست این جمله را چندین بار بخوانید و در آن تأمل کنید. باید تأمل کرد...