یادداشت روزانه

تاریخ ۲۸ مرداد ۱۴۰۰ - ساعت ۲۰:۲۷ - آدم از نوشتن چیزهای تکراری خسته نمی‌شود؟

۲۸ مرداد ۱۴۰۰ - ساعت ۲۰:۲۷

کم کم همه‌چیز دارد تکراری می‌شود. دوست داشتم روزانه‌نویسی داشته باشم. یعنی هرروز این بداهه‌نویسی را تمرین کنم و جایی ذخیره‌شان کنم. اما کم کم دیدم که محتوای نوشته‌هایم همه شبیه به هم است. آدم از نوشتن چیزهای تکراری خسته نمی‌شود؟ ضمن اینکه برای نوشتن در وبلاگ مجبورم که خویشتن داری هم داشته باشم که over share انجام ندهم. ضمن اینکه به دلیل کم شدن مطالعه‌ام، میزان دایره لغاتم به اندازهٔ زیادی کم شده‌ است.

موسیقی «خانم مالی» از گروه «او و دوستانش» درحال پخش است(طبیعتا روی تکرار). بسیار ضعیف شده‌ام. نمی‌دانم چه‌م شده. قبلا می‌تووانستم نسبتا بفهمم که مشکلم چیست؛ اما الآن... گویی لایه‌های درونی من درحال تبدیل شدن به سنگ هستند و نمی‌توانم برای فهمیدن دردم به درون خودم رجوع کنم. البته، من از این اتفاق ناراحت نیستم؛ هرچه سنگ‌تر باشم، موفق‌تر هستم. نباید انقدر رقیق بود. انسانی که نمی‌تواند بین ذهن و قلب تعادل برقرار کند می‌بایست یکی از این دو را از میان بردارد. من قبل‌ترها که توانسته بودم سنگ باشم را به‌ یاد دارم. تقریبا چیزی به مدت طولانی مرا آزار نمی‌داد. اما حالا همه‌چیز مرا آزار می‌دهد. من فکر می‌کنم باید دوباره سنگ باشم؛ به قول کافکا سنگ گور خود باشم، به همان سختی.

من نمی‌فهمم. خیلی چیزها را... دوست داشتم که بفهمم ولی دوست داشتن کافی نیست. فرق است بین در فکر عمل بودن و عمل کردن؛ من تنها در فکر کردن به چیزها خوب بودم. البته گمان می‌کنم این فکر کردن‌ها هم آنچننان کیفیت درخوری نداشته‌اند و صرفا مقداری تصورات بچه‌گانه و تقریبا پوچ بوده‌اند که فاقد ارزش هستند.

تمرکز ندارم. بله من در این شهر تمرکز ندارم و این مرا خشمگین می‌کند. ولی از خودم می‌پرسم آیا اگر در جای دیگری بودم نیز تمرکز داشته‌ام؟ آیا تمرکز داشتن/نداشتن من وابسته به شهر است؟ آیا اصلا این مشکل را می‌توان به محیط ربط داد؟ آیا من سزاوار نابودی نیستم؟

امروز هم مثل تقریبا یک ماه اخیر هیچ برنامهٔ روزانه‌ای نداشتم بنابراین در طول روز هیچ‌کاری جز تلف کردن وقت انجام ندادم. من قاتل عُمرها هستم.

می‌خواهم تلاش کنم یک جلسه حسابان بخوانم و همچنین کتاب برنامه‌نویسی موازی که پارسال شروعش کرده بودم :) را حداقل کمی پیش ببرم. من کتاب معماری کامپیوتر هم پارسال شروع کردم. حتی یک فصل هم از آن نخواندم. عملا در طول یکسال اخیر هیچ غلطی نکرده‌ام. خوبیِ این وبلاگ این است که تا دلم بخواهد می‌توانم غر بزنم و چسناله کنم و سر کسی را هم درد نیاورم. اینجا دفترچه یادداشت من است و هرچه دلم بخواهد می‌نویسم.

اوه، الآن یادم آمد که باید یک ارائه برای دانشگاه آماده کنم و مهلتش هم تا پایان امشب است. وقتی به این فکر می‌کنم که برای درس «تاریخ تحلیلی صدر اسلام» باید ارائه آماده کنم، همین نیمچه اعصاب آرامم هم به فنا می‌رود. چقدر مزخرف! چقدر مزخرف!! جالبی‌اش آنجاست که استاد در جلسهٔ اول گفت تا آخر ترم فرصت دارید که ارائه را انجام بدهید(الآن آخر ترم است) و همان روزِ جلسه اول، ۲ ساعت بعد از تمام شدنش، چند نفر ارائه را آماده کردند و در گروه ارسال کردند. از حجم بیکاری و عقب‌افتادگیِ این‌ها آدم دیوانه می‌شود. یعنی واقعا انقدر زندگی تباهی داری که تنها دغدغه‌ت ارائه در درس آشغال تاریخ صدر اسلام است؟ بمیر حیوان! تو چرا زنده‌ای اصلا؟

باید سعی کنم بیشتر در این وبلاگ به ملت فحش بدهم و سعی کنم تحقیرشان کنم. اینطور بهتر است. شاید هم بعد از انجام دادن ارائه‌ها و دیدن یک جلسه حسابان و ۱ ساعت مطالعه برنامه‌نویسی موازی، فیلم The Lovely Bones را هم دیدم.

عزت زیاد.