یادداشت بداهه ۹

قرار بود بیشتر از اینکه توی این وبلاگ چسناله کنم مطالب درست و حسابی بنویسم. آه. موسیقی‌ای از Marek Iwaszkiewicz به نام Stranger درحال پخش شدنه. پیانوی بی‌کلامه. نمی‌دونم چی باید بنویسم. عملا چیزی به ذهنم نمی‌رسه و کمی هم دارم خودسانسوری انجام می‌دم چراکه تا همین الآنش هم زیادی احساسات درونیم رو درون این وبلاگ نوشتم و احساس می‌کنم این حریم خصوصی من رو به خطر می‌ندازه. منو در مقابل دیگران آسیب‌پذیر می‌کنه.

غمگینم. موجود کوچکی هستم؛ خیلی کوچیک... الحق که لقب «مور دانه‌کش» را به درستی انتخاب کردم. خیلی کوچکم. در مقابل اکثر چیز‌ها ناتوانم. انسان‌ها در مقابل اکثر چیز‌ها ناتوان هستند و بسیاری این را درک نمی‌کنند. ما خیلی کوچیک هستیم. ولی زیادیم...

مورچه‌گان را چو بُوَد اتحاد / شیر ژیان را بدرانند پوست

شیر ژیان را بدرانند پوست... شعر جالبی‌ست. درست هم هست. ولی مورچه‌گان اتحاد نخواهند داشت. اصلا دیگر اهمیتی برایم ندارد. از کوچک بودن خودم غمگین هستم، در خود فرو می‌روم، به ناکامی‌هایی که داشته‌ام فکر می‌کنم، پیانو بی‌کلام گوش می‌دهم. امروز به قبرستان/آرامگاه/مزار و هر نام دیگری که دارد رفته بودم. مردم بر سر قبر فامیل‌هایشان جمع بودند؛ فکر کردم که این همان چیزی‌ است که انسان را زنده نگه‌ می‌دارد. این فرار از واقعیت برای اینکه همهٔ ما نیست خواهیم شد و دیگر به یاد کسی نخواهیم ماند. بله این نوعی فرار از واقعیت است،‌ تقریبا مثل تمام رفتار‌های دیگر انسان. با هر پنجشنبه رفتن به سر خاکِ مُرده های خود سعی می‌کنند این افسانه را به خود بقبولانند که کسی هست که آنها را به یاد بی‌آورد. انگار که برای زمان مرگ خودشان پس‌انداز می‌کنند و روانِ پریشان و وحشت‌زده را آرام می‌کنند که: «ببین! همانطور که من بر سر خاک اینها می‌آیم و به یادشان هستم، دیگران نیز اینکار را برای من خواهند کرد. پس نترس و نگران نباش که ما تا ابد هستیم!».

من دریافته‌ام که وقتی به کسی می‌گویم مرگ خودت را تصور کن، خودش را در حالت خوابیده و با چشمان باز تصور می‌کند که می‌تواند دیگران را ببیند. این هم گونه‌ای از فرار کردن از واقعیت است چراکه حقیقت «نیست شدن» انسان را خرد می‌کند، از هم می‌پاشاند و زندگی را بر او تلخ می‌کند. به‌جای اینکه نیستی خود را تصور کنند، خواب خود را به تصویر می‌کشند و سعی می‌کنند واکنش اطرافیان را حدس بزنند درحالی که خودشان آنجا خوابیده و چهره‌ها و رفتار‌های دیگران را نظاره‌گر هستند.

این درست نیست. باید «نیستی» و «هیچ» شدن را تصور کرد. حقیقت همین است، جوری «نیست» خواهی شد انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته‌ای و باید این را تصور کنی! دیگر نمی‌توان چیزی را دید! دیگر وجود نداری!

نه، این حرف ها در کار نیست. موضوع های بسیار ساه و پیش پا افتادۀ زندگی روزانۀ خودمان است، با آدمهای معمولی، با کارمندان اداره روبرو میشویم که همان وسواس ها و گرفتاری های خودمان را دارند، بزبان ما حرف می زنند و همه چیز جریان طبیعی خود را سیر می کند. ولیکن، ناگهان احساس دلهره آوری یخه مان را میگیرد! همۀ چیزهایی که برای ما جدی و منطقی و عادی بود، یکباره معنی خود را گم میکنند، عقربک ساعت جور دیگر بکار میافتد، مسافت ها با اندازه گیری ما جور در نمیآید، هوا رقیق میشود و نفسمان پس میزند. آیا برای اینکه منطقی نیست؟ برعکس همه چیز دلیل و برهان دارد، یک جور دلیل وارونه؛ منطق افسار گسیخته ای که نمیشود جلویش را گرفت. اما برای اینست که می بینیم همۀ این آدمهای معمولی سر بزیر که در کار خود دقیق بودند و با ما همدردی داشتند و مثل ما فکر میکردند، همه کارگزار و پشتیبان "پوچ" میباشند.