یادداشت بداهه ۶
دو روز گذشت. هنوز نتوانستهام تمرکزم را آنطور که مایل بودم به دست بیاورم. دیروز را به کل به فنا دادم. امروز راه هم تا اکنون که ساعت ۱۴:۱۵ است به فنا داده ام. موسیقی در گوشم میخواند(تقریبا همیشه وقتی دارم برای اینجا مینویسم این اتفاق میافتد). من سعی میکنم با همه مهربان باشم ولی با یک گونه از انسان ها نمیتوانم این رفتار را داشته باشم: لوزرها و بازندهها.
برای همین است که اگر خودم نیز به یکی از این دستهها متعلق شوم، رفتار خوبی با خودم نخواهم داشت. به بدترین شکل ممکن سعی میکنم که خودم را تنبیه بکنم. و از همهچیز کنارهگیری میکنم. اگر زمانی تبدیل به انسان لوزری شوم، به خودم رحم نخواهم کرد(چرا که به دیگر لوزرها نیز رحم نخواهم کرد و با تمام تواناییام آنها را تحقیر میکنم).
حال مشغول چه کاری هستم؟ نشستن و نشستن و فکر کردن و نشستن و غذا خوردن و خوابیدن. پوف! میخواهم حقیقتی به شما بگویم که خودم هم تقریبا آن را پذیرفته ام و معتقدم درست است و دیگر فرصتی برای اصلاحش نیست: من هیچوقت انسان بزرگی نخواهم شد. یک نفر معمولی خواهم بود که مثل همه انسان های دیگر میخورد و میخوابد و میچرد و میچرخد. تمام انسان های بزرگ در این سن چیزی قابل توجه و قابل اتکا داشتهاند. چیزی که به عنوان نشانهای برای معمولی نبودن آنها به چشم میآمده. من بهکل معمولیام و هیچ چیز خاصی در زندگیام وجود نداشته و نتوانستم بسازم و آن چیز خاص را به چشمم بیاورم. حقیقتی تلخ.
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم! با خودم می گويم: برو ديوانه، كاغذ و مداد را دور بينداز، بينداز دور، پرت گوئی بس است. خفه بشو، پاره بكن، مبادا اين مزخرفات به دست كسی بيفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟