یادداشت بداهه ۴
امشب این اجرا را دیدم و بعد از مدت ها دوباره به موسیقی های شاهین ن. گوش دادم. مخصوصا آهنگ «اینگونه». دوباره برگشتم دبه دوران دبیرستانم. تمام آن احساسات گنگ در من زنده شد. اتفاقات آن روز ها در مقابل چشمانم میگذرد. آیا من زنده ام؟
«اینگونه بی تو؛ ببین! چنگ بر آسمان میزنم بی محابا...»
بسیار زیباست...خواستم بگویم که احتمالا آن زمان چقدر روز های خوبی را میگذرانده ام ولی دیدم که اینطور نبود. همان موقع هم همین حال افسرده و مغموم را داشتهام. در چشمانم مشخص بود و دوستانم هم آن را میدیدند. آیا در دوران راهنماییام به خوشی میگذرانده ام؟ احتمالا. تا آنجا که حافظه ام یاری میکند، دوره راهنمایی من اوج شادی ام در زندگی بوده. ورزشکار بودن، موفق بودن در دروس و از همه مهم تر، شاد بودن. همه این ویژگی ها را داشتم. همهش باهم.
الآن... این روز های اخیر سنگین نبودم. بله سنگین نبودم. موسیقی در گوشم با صدای بلند پخش میشود و از این مسئله زیاد هم ناراضی نیستم. تنها شکایتم از این است که شاید نگذارد جریان صحیح کلمات در دست هایم جاری شود. بله... این روز های اخیر غمگین نبودم چرا که در مقابلش مبارزه کردم؛ با تلاش کردن. با ایجاد روتین روزانه و سعی به متعهد ماندن به آن. ولی من این را نمیفهمم. چرا باید برای یک زندگی ساده انقدر تلاش کرد؟ من فقط میخواستم که زجر نکشم. خواسته بزرگی بود؟
ش.ن. در گوشم میخواند «دست مرا از دور های دور میگیری؛ داری تلو؛ داری تلو؛ از درد میمیری. خاموش گریه میکنی؛ بر سینهٔ دیوار؛ با بغض روشن میکنی؛ سیگار با سیگار... داری تنت را داخل حمام میشوری. با گریه با خون؛ با صدای شوهرت در تخت؛ کِز میکند؛ کنج خودش؛ این سایهٔ بدبخت» و «روحت دو قسمت شد میان ما تَرَک خوردی... خوردی به لب های مرا نون و نمک خوردی...»
و «حس کن مرا؛ در دوستت دارم، درِ گوشَت. حس کن مرا؛ در شیطنت هایم؛ در آغوشت. حس کن مرا؛ در آخرین سطر از تشنج هام. حس کن مرا... حس کن مرا... دارد صدایت میزند... بشنو صدایم را... بیرون بکش؛ از زندگی و مرگ؛ پایم را...»