یادداشت بداهه ۳
نمیدانم. مغزم مالامال از کلمات است اما زمان نوشتن که فرا میرسد نمیدانم چه باید نوشت. چه باید نوشت؟ نمیدانم چه باید نوشت.
چه باید نوشت؟ نمیدانم چه باید نوشت. نمیدانم چه باید نوشت! چه باید نوشت؟ نمیدانم چه باید نوشت. قلبم فشرده است. نیرویی ماورایی قلب مرا میفشارد. تنفس سخت میگردد. احساسات تیره بر من چیره میگردنند. چه باید بنویسم؟ نمیدانم چه باید بنویسم. به عکس فرهاد که روبه رویم قرار دارد و با چشمان غمزده و بی احساس خود به من نگاه میکند مینگرم. چیزی در آن نگاه نامفهوم و موهای سپید و پیراهن تیره نمیبینم. چیزی درک نمیکنم. تمام دنیا برایم مسئلهای گنگ است که آن را درک نمیکنم و تلاش برای درک هم مرا رنج میدهد. بله.
بگذارید این حقیقت را به شما بگویم: ما قرار نیست خوشحال باشیم. دنیا چیزی جز فریبندگی و غم نیست. دنیا چیزی جز غم های بی پایان نیست و باید خود را فریب داد. اگر کسی از شادی دنیا میگوید یا بیرحمانه گول خورده است و یا میخواهد دیگران را بفریبد. از این دو حالت خارج نیست. دنیا کثافت مطلق است به همراه شادی های کوتاه و غم های عمیق و طولانی و دوندگی های مداوم برای تحقق فریب خود. چرا نمیتوانم خود را فریب دهم؟ بله! من حقیقتا خواهان فریب هستنم. میخواهم خودم را فریب بدهم که این دنیا چیز های خوب هم در خود دارد.
آیا جز فریبندگی چیز دیگری را میشناسی؟ هرگاه فریبندگی نابود شود نمیتوانی نگاه کنی، یک ستون نمک خواهی شد.
دیشب دوستی به من گفت که حرف زدن حالش را بهتر میکند چرا که کار هایی که باید انجام دهد را به یادش میآورد و همین به او انگیزه میدهد. به او نگفتم، همین موضوع مرا بی اندازه خسته و گرفته میکند. اینکه به یادم بیاید که کار هایی برای انجام دادن دارم. اینکه همیشه باید کاری انجام دهم. همیشه باید تلاش کنم. تلاش کنم که زندگی کنم، تلاش کنم که موفق باشم، تلاش کنم که نمره بگیرم، تلاش کنم که پول در بیاورم. تلاش کنم که شاد باشم. تلاش کنم که زنده بمانم. زندگی همینقدر ملالت بار؟ نباید پایانی بر این همه تلاش باشد؟ تا آخر؟ چه پست است انسان! خدای من! چه پست است انسان...
میگویم زندگی کردن بیآنکه معنا و مفهومش را بدانم. من سعی کردم زندگی کنم، بیآنکه بدانم برای چه سعی میکنم. در نهایت شاید بیآنکه خودم بدانم زندگی نیز کرده باشم. نمیدانم چرا در مورد این مسائل حرف میزنم. آه، بله، برای تسکین ملال و دلزدگی.