تلاشی برای سبک کردن بار ذهن

من دوست دارم چشم هایم را ببندم و نوشته های بداهه بنویسم اما دلم نمی‌خواد نوشته‌هایم حالت احمقانه پیدا کنند.

دوباره چند روز است که این حس کرختی در من رسوخ کرده‌ست. نمی‌دانم چه می‌کنم و نمی‌دانم حتی چه می‌نویسم. امروز داشتم مطالبی درباره «تولد ستیزی» می‌خواندم که بتوانم با اطلاعات کامل‌تری در وبلاگم بنویسم -اه، مصائب این وبلاگ به یادم آمد- و ناگهان به وبلاگ «محمد ذوالفقاری» برخوردم و دیدم که چقدر زیبا نوشته. چقدر وقت گذاشته و از نظر من فرد جالب و ارزشمند و درخور توجه آمد. بعد به خودم نگاه کردم.

دیدم من هیچ‌کاری که درخور توجه باشد انجام نداده‌ام. تماماً تکرار شکست بوده گویی عادتی وجود دارد که نباید بشکند. نباید کاری بکنم که راضی بشوم. حتی اگر این دروغ کوتاه چند ماههْ من را از این موضوع دور کرده باشد، باز هم نمی‌توان.... دوباره رشته کلام از دستم خارج شد. نمی‌دانم درباره چه می‌نویسم و حتی چه می‌نوشتم. دسته‌بندی های وبلاگ داغان است. اساسا این قالب برای بلاگ نویسی ساخته نشده و اضافه کردن دسته به آن کار سختی‌ست. برچسب ندارد و برای موتور جست‌وجو بهینه نیست. البته شاید همین بهتر باشد که بهینه نباشد و کسی این خزعبلات را نخواند. درست است.

نوشتن در وبلاگ را دوست می‌دارم همچنان که نگرانی از به اشتراک گذاشتن احساسات درونی‌ام بر نگرانی‌هایی که همین هم الان مرا تا لبهٔ بام می‌برند، می‌افزاید. سختم است. نوشتن سختم است. خدایا نوشتن سختم است. من دوست دارم چشم هایم را ببندم و نوشته های بداهه بنویسم اما دلم نمی‌خواد نوشته‌هایم حالت احمقانه پیدا کنند تا وقتی کسی آنها را می‌خواند پیش خود بگوید: «حالم بهم خورد. این چه مزخرفات و دری وری هایی است». ولی سوال دیگری هم مطرح است. چرا باید اصلا همچین چیزی برای من مهم باشد؟ جوابش را اکنون متوجه شده‌م. بخاطر اینکه من خودم جزء یکی از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ خودم هستم و آنها رو چندبار می‌خوانم و راجع به‌شان نظر می‌دهم. و هنگام خواندن نوشته های بداهه همیشه همین را می‌گویم: «مزخرف».

قبلا که کار نمی‌کردم به یکی از دوستانم گفتم احتمالا اگر سر کار بروم از لحاظ روانی خیلی خیلی بهتر خواهم بود. او گفت که نه، این‌ها ربط چندانی به یکدیگر ندارند. تصور کردم این هم یکی دیگر از تفاوت‌های شخصی‌ست که از تفاوت سیستم ارزش‌گذاری بوجود می‌آید. تصور داشتم این مسئله‌ایست که برای من حائز اهمیت است و این اهمیت برای من منبع تولید دوپامین و سروتونین خواهد شد.

او درست می‌گفت.

حال، کار دارم، دوستش هم دارم. ولی همچنان همانطور هستم که قبلا بودم. شاید کمی آرامتر و جاگرفته در چارچوبی که موجب می‌شود افکار حیله‌گر کمتر به من حمله کنند. اما در نهایت همان وضعیت است. اینکه کمتر مورد حمله قرار بگیرم برای من اهمیت نداشت. خواسته من این بود که به کل مصون از حملات بشوم. رویین تن بشوم. نشدم. در هیچ‌چیز نشدم. همهٔ اجزای زندگی‌ام چنان شکننده‌ست که اگر لحظه‌ای از مراقبت‌شان دست بردارم فرو می‌ریزند و این سونامی بخش های دیگر هم با خودش خواهد برد. درست است. همین درست است. باور کنید،‌ اکنون که این را می‌گویم تو گویی از اعماق وجودم برمی‌خیزد و این همان خواسته حقیقی‌ست که روزها آن را با قدرتی مستبدگونه کنار می‌زنم تا بتوانم روز را ادامه دهم:

من برای اینجا مناسب نبودم.

کاش می‌توانستم مرحمی بیابم. یا کاری بکنم که خلاف این برای من ثابت شود(آخر من سعی‌ام بر این است که با توجه به شواهد و دلایل مستدل عقایدم را سازمان بدهم). شواهد برای من شکل قشنگی ندارند. حال این شواهد را چه کسی ساخت؟ خودم! خودم! این از هرچیزی بدتر است. من دلیل دلایلی هستم که مناسب نبودن من را استدلال می‌کنند. هیچکس به‌جز خودم مرا اذیت نکرد. هیچکس به‌جز خودم مرا در معرض تحقیر قرار نداد. من خودم را شکست دادم. نه، در لحظه فعلی مسئله من مرگ و نیستی نیست، وجود است. کسی که موجب رنج‌های من شد و من به سختی به دنبالش گشتم تا پیدایش کنم و حقش را کف دستش بگذارم را پیدا کردم: خودم.